آریاآریا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

مامانی و پسرش

تجربه ای دیگر...

زاغکی کالب پنیری دید به دهن برگرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی  که از ان می گذشت روباهی روبه پر فریب و حیلت ساز رفت پای درخت و کرد اواز گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ نیست بالاتر از سیاهی رنگ گر خوش اواز بودی و خوش خوان  نبودی بهتر از تو در مرغان زاغ می خواست قار قار کند  تا که آوازش آشکار کند طعمه افتاد چون دهان بگشود  روبهک جست و طعمه را بربود   این شعرو بابایی بهت یاد داده و چقدر قشنگ میخونی شمرده شمرده و با احساس... ولی چون درکی از معنی شعر نداشتی بابایی قصه شو واست تعریف کرد تو هم که عاشق قصه هی شعر میخونی و میگ...
29 آبان 1392

مهندس آریا...

چند وقت پیش واست پاستل خریدم تا بهتر بتونی هنر نمایی کنی شما هم که نقاشی میکشی عالی....فکر کنم پیکاسو نقاشی رو از تو یاد گرفته خورشید میکشی به این شکل... درخت میکشی چند هزار ساله...!! اینم از نقاشیت که واسه مامانی کشیدی و منم یه گوشه نوشتم دوستت دارم و تاریخ زدم و چسبوندیم به دیوار... چقده خونمون قشنگتر شده هاااا حالا بریم سراغ مهندس خونه یا به قول خودت "هندسه" میگی مامان میخوام برم دانشگاه درس بخونم هندسه بشم!!!بعد برم نیروگاه برق درست کنم قابل توجه بابایی... کتابهایی که واست خریدیم همه آموزشیه برای همین ما هم دست به کار شدیم و چون هنوز دستات مهارت کافی برای انجام فعالیتهای کتاب ...
19 آبان 1392

شعرهای آریایی...

موش موشه ورزش می کنه تا که قوی ترین بشه میخوره میوه تا تنش خونه ویتامین بشه نمیدونم پیشی کجاست دیگه نمیاد این ورا از ترس این موش قوی قایم شده پشت درا... *****************************************٨٨   تو خونمون یه عکسه چسبیده روی دیوار مامان جونم عروسه بابام دوماد انگار می پرسم این سوالو از مامان و از بابام وقتی عروسی کردین من نبودم پس کجام؟؟ مثل همیشه حتما هی بهونه آوردین رفتین عروسی کردین اما منو نبردین  ********************************************************** پر و پر و پر کلاغ پر گنجشک توی باغ پر غصه و تنهایی پر بابا اومد از سفر وق...
6 آبان 1392
1